به وبلاگ سكوت كن خوش آمدید
مدیریت وبلاگ را با ارایه نظرات و پیشنهادات خود در جهت هر چه بهتر شدن مطالب وبلاگ راهنمایی نمایید.
با آرزوی لحظاتی خوش و سرشار از شادمانی برای شما دوست عزیز .
»
جستجو
»
لوگوی همکاران
»
نظر سنجی
در این قسمت كدهای مربوط به قسمت نظر سنجی وبلاگ خود را قرار دهید
چهارشنبه 1385/06/22
- 1:53 - نویسنده : یه دختر تنها
حقته بی قراری شيون و گريه زاری
تو همونی که می گفتی هيچی دوسم نداری
فرقی اگه نداره بود و نبودن من
پس چرا غرق اشکی موقع رفتن من
قيد منو ديگه بزن که دارم از اين جا ميرم
تنها ميدم دل به سفر دست تورم نمی گيرم
فرقی اگه نمی کنه گريه و زاری چی چيه
بر نمی گردم تا نگی اون که توو قلبته کيه ؟
خواستم بگم کیه اما نخواستی بشنوی .
تو توو قلبم بودی ، خودت نخواستی بمونی . منم ميرم تا نگي آويزونم شده ، يه چيز ديگه ، ديگه هيچ كس تو قلب من نيست ، هيچ كس ، و نسبت به تو هم ديگه هيچ احساسي ندارم . خيالت تخت .
اينبار ميخوام از خودم بگم . حرف دلو گفتن خيلي سخته . جمله بنديه خوب ميخواد ، ولي من ادبياتم زياد خوب نيست .
نمي دونم چجوري بايد حرفم رو شروع كنم . دلم داره ميتركه . خيلي وقته ننوشتم . هر وقت خيلي احساس دل تنگي ميكنم ، مينويسم . حرف دلمو مينوسيم .
اما الان ... نمي دونم . نميدونم چي مي خوام بگم . فقط مي خوام حرف بزنم . از اون حرف بزنم ، از اوني كه اميد زندگي كردن رو ازم گرفت ، ولي با اين حال براي اومدنش روز شماري ميكنم. گاهي اوقات تو خلوت خودم براش نامه مينويسم ، نامه هايي كه هيچ وقت پست نشد . از اوضاع و احوالم ميگم براش ، براش تعريف ميكنم كه روزم رو چطور گذروندم ، چقدر از وقتم رو با اون بودم . به اميد اينكه يه روز مياد و اين نامه ها رو بهش ميدم تا بخونه . دوست دارم بياد ولي كم كم دارم نااميد ميشم . فقط دو هفته ي ديگه مونده ، اما نمي دونم چرا ساعت ها كند شدن ، حركت نميكنن . انگار همه چيز دست به دست هم دادن كه منو داغون كنن . الان كه دارم مي نويسم 25 روز از رفتنش ميگذره و فقط 15 يا 16 روز به برگشتش مونده . البته اگه برگرده! 25 روز بي خبري . 1 روزشم داغونم ميكرد ، ديگه فكر كن چطور 25 روز تحمل كردم . بخدا ديگه نمي تونم . تحملم تموم شده .
چند بار سعي كردم فراموشش كنم ، چون از برگشتنش نااميد شده بودم ، اما نتونستم ، هر بار كه بيشتر سعي ميكردم ، وابستگيم بهش بيشتر ميشد . نميتونم بهش فكر نكنم . دست به هرچي ميزنم ، هر ترانه اي رو كه گوش ميدم منو ياد اون ميندازه . چطور ميشه همچين كسي رو از ياد برد . مامان ميگه بهش فكر نكن ، كسي كه يه بار بره ديگه بر نمي گرده ، آبجي هم فقط بهم ميگه چقدر خري كه موندي منتظرش ، يكي از دوستام ميگه تنها راه اينه كه فراموشش كني ، تازه يه دوست ديگم باهام شرط بسته كه اگه اون برگشت (ببخشيد ها ، جسارته ، رو به ديوار ) يه تف بندازم تو صورتش ، يعني اينقدر مطمئنه . منم اين وسط موندم ، نه ميتونم فراموشش كنم ، نه اميدي به بازگشتش . حالا خدايش شدم عينه نسرين . نه راه پس دارم نه راه پيش . تا حالا هركي بهم ميگفت مثل نسريني بهم بر ميخورد ، ولي حالا كه ميبينم زندگيه منم مثل اونه ، دوسش دارم . دوست دارم ببينم عاقبت كار اون به كجا ميرسه ، شايد منم مثل اون باشم . اخلاقم كه مثلشه ، خودم ميدونم .
با اينكه ميدونم ديگه برام ميل نمي فرسته ولي روزي 3 ، 4 بار ميل هامو چك ميكنم . يه روز بعد از چك كردن ميلم تويه كافي نت بودم وقتي كه ديدم چيزي نيومده برام ، نتونستم خودمو كنترل كنم ، گريم گرفت . اتفاقا اون روز همراه داشتم . دختر خالم همرام بود . كنجكاو شده بود كه بفهمه من چمه ، نمي تونستم چيزي بهش بگم . وقتي گريم ميگيره نمي تونم حرف بزنم . خلاصه اون روز تويه كافي نت تابلو شدم . كابين هايه روبه رويي بد جور نيگام مي كردن ، به همين خاطر زود از كافي نت زدم بيرون .
بيچاره مامانم ، خيلي دلم ميسوزه براش . اينروزا خيلي بد اخلاق شدم ، وقتي باهام حرف ميزنه مثل سگ ميپرم بهش . اعصابم قاتي پاتيه . يه روز كه خيلي اخلاقم سگي شده بود بهم گفت تو رو نبايد تو خونه نگه داريم ، تو رو بايد ببنديم تو حياط . بهم ميگه سگايه وحشي هم از تو آروم ترن . چيكار كنم ديگه . اعصاب كه آروم نباشه با يه تلنگر همه چيز بهم ميريزه .
ازتون كمك ميخوام . يه راهي جلو پام بزارين . بخدا موندم چيكار كنم . نياز به راهنمايي دارم . راهنمام هميشه اون بوده ، ولي اين بار مشكل ساز اونه و راهنما شما .
پنجشنبه 1385/06/09
- 9:40 - نویسنده : یه دختر تنها
سلام به همه ی اونایی که مثل خودم درد وغصه دارن اما هیچ کس درکشون نمیکنه .
دوست داشتم براتون مطلب هایه جدید بنویسم اما کافی نتم .
تا هفته ی آینده حتما بازم مینویسم .
شما که همتون چت میکنید . می خوام نظرتون رو در مورد آشنایی هایه چتی یا ابراز علاقه از طریق چت یا یه جورایی میشه گفت عشق چتی بگید . منتظر نظراتتون می مونم .
چهارشنبه 1385/05/25
- 1:47 - نویسنده : یه دختر تنها
دلم تنگ است..دلم تنگ نگاهی است از جنس دريا..لبخندی به گرمی خورشيد و دلی به وسعت آسمان..چه زيبا بود اولين نگاه و چه تلخ بود لحظه وداع..و من هيچگاه باور ندارم دوری نگاه تو را..هميشه با منی در هر لحظه و در هر نگاه...و همين برای يک عمر خوشبختی کافيست...
خیلی خیلی ممنوم که منو قابل دونستین و برام نظر دادین .
آقای علیرضا خان . در مقابل اون حرفتون باید بگم این که گفته شده یکی از ۲ خط باید شکسته بشه . درسته .
کاملا منطقیه . همیشه یه نفر باید گذشت کنه . منظور از شکستن گذشته . البته از نظر من .
نمی دونم نویسنده ی این مطلب منظورش از شکستن چی بوده .
ولی قطعا همین باید باشه .
و به نظر من اونی که عاشقه حاظر هرگونه تحقیری رو بپذیره . اینجوری شاید بتونه مقداری از عشقش رو ثابت کنه . اونی که عاشقه حاظره هر کاری بکنه تا به معشوقش برسه . حتی حاظره بشکنه .
» منم تا یه مدتی نیستم . میرم شاید دلت برام تنگ شد .
دوشنبه 1385/03/08
- 0:41 - نویسنده : یه دختر تنها
عزیزان این بار اومدم بگم که تا اطلاع ثانوی این وبلاگ بدون تغیر می مونه . و هیچ مطلب جدیدی بهش اضافه نمیشه . ممنونم که تا حالا با من بودید . و با نظرات قشنگتون بهم کمک کردین . منو تنها نزاشتین .
بازم ممنون . یه دنیا ممنون . قربون همتون برم . امیدوارم در تمام مراحل زندگی . شاد موفق و سر بلند باشید . مراقب خودتون باشید .
سه شنبه 1385/03/02
- 10:44 - نویسنده : یه دختر تنها
و باز هم آوازهايي كه ناخونده تو گلو مرد...و سكوتي كه هيچ كس فريادش را نشنيد و تو كه اينقدر دور شدي و من كه باز هم مي نويسم.... و بغضي كه موندگار شد و پاييزي كه با مرگ بهار جاوداني يافت
و من از زندان زندگي آموختم انچه را كه بايد مي دانستم... شكستم و ماندم.... شكستي و رفتي....
و آنچه باقيست خاطره هايي مرده بيش نيستند....و نقشه اي از يك زندگي كه نقش ما هيچوقت بر روي آن نقاشي نشد...
اسطوره ي مغرور قصه هاي فراموش شده ديگه نه
تو قصه گوي دروغهاي زندگي خويشي... باز هم قصه بگو اما نه براي من... براي كودكاني كه آوازه ي اولين تو را مي شنوند و با كلام تو خواهند خوابيد....
حالا تو + دروغهاي تو + خاطرهاي تو = خودت كه هنوز بچه اي